سمفونی پنجم یا پلنگ صورتی؟ (نقد شعر)

 

 

 

سمفونی پنجم یا  پلنگ صورتی؟

 

نگاهی به مجموعة شعر " عصر پایان معجزات "

سرودۀ حمیدرضا شکارسری

 

  آخرین کتاب حمید رضا شکارسری شاعر و منتقد پرکار حوزه ادبیات ، مجموعه شعر کوچکی ست حاوی 18 شعر کوتاه همراه با برگردان انگلیسی که اما نام بزرگی دارد : " عصر پایان معجزات"(1).این مجموعه کوچکِ حاوی انتخاب های اغلب آگاهانۀ شکارسری ، نقطۀ عطفی در روایت پست مدرن حکایات ازلی ابدی ست و همچنین می تواند حاوی پیشنهادهای استخوانداری برای شاعران جوانتر باشد که در عرصۀ شعر سپید فعالند.

 " عصر پایان معجزات" به گونه ای محو اعلام می کند که هیچ معجزه ای در شعر پایدار نیست و شعر نابی که شاعر از آن دم می زند وامدار همه چیز و هیچ چیز است .شعری که می خواهد چون ققنوسی امروزین از خاکستر ققنوس دیروز به پرواز در آید.من به پرواز این ققنوس امیدوارم هرچند نخواهم بال در بال او پرواز کنم. تماشای پرواز هم عالمی دارد.

این مجموعه با یک گفت و گو بعنوان" یادآوری اسطوره های فراموش شدة دینی"  آغاز می شود. زحمت گفت و گو را زهیر توکلی کشیده که به  سیاق صفحه شعر روزنامه همشهری علاقمندی او  را به موضوعاتی از این دست پیش از این دیده ایم.در این گفت و گو حرف های مهمی آمده است که البته این قلم نمی داند در ابتدای راه به گفت وگو بپردازد یا به شعر ها.گفت و گویی که براحتی می تواند موضوع پژوهشی بزرگ قرار گیرد و ماده کتابی عظیم را فراهم سازد، در هنر ها و ادبیات بکاود  و نسبت ایشان را با کلان روایات و حکایات کهن بسنجد. البته این وظیفه یک مجموعه شعر کوچک نیست. شعر اشارت است و ذکر و در بالاترین درجه خویش رمز.کارکرد شعر وقتی می خواهد به کلان روایات بپردازد شاید باید این باشد که خود بخشی از حکایت شود. اینگونه شعر خود به رمزی تبدیل می شود که جستجوگران آن را به مثابه اصلی کهن و غیر قابل تبدیل می پذیرند و چنانچه بخواهند با تاویل به سرچشمه خواهند رسید.

شاید اگر اسم شاعرانه تری بر کتاب نهاده شده بود و فاقد گفت و گوی آغازین بود راه برای تاویلات گوناگون باز تر می شد اما بهرحال در وضعیت فعلی کسی که می خواهد شعرها را بازخوانی کند می بایست به ادعاهای مطروحه در گفت و گوی آغازین  توجه کند و نسبت شعرها و مبانی گفت و گو را بسنجد و بداند.

بن مایۀ سخن آغازین انذار نیچه ست که خدایان مرده اند و این حکم نیچه برای پست مدرنیسم در حکم وحی منزل است، هر چند در پست مدرنیسم وحی منزلی نداشته باشیم.مرگ کلان روایات که مدعای پست مدرنیست هاست از این انذار هولناک نیچه آب می خورد.بر این اساس شکارسری در گفت و گوی آغازین احکامی صادر کرده که پیش از ورود به بحث اصلی لازم است شماری از آنها بازخوانی شود. البته شاید بهتر بود که شاعر از تقریر نظر خویش پیرامون اشعار  خودداری می کرد و به خواننده اجازه می داد که بی میانجی با جهان چند وجهی شعرها روبرو شود. برای نمونه در قسمتی از گفتگو که اتفاقا بعنوان فرازی در پشت کتاب درج شده آمده است : " شعرهای عصر پایان معجزات همانگونه که گفتم در نهایت ( حداقل در خوانش مولف به عنوان یک مخاطب) به کلان روایت دین باور مند است. لذا علیرغم داشتن نسبت با پست مدرنیسم اساسا نمی تواند متنی پست مدرنیستی محسوب شود."

پیداست که در آفرینش اثر هنری خوانش مولف حتی در مقام مخاطب نهایت محسوب نمی شود.یا اینکه علیرغم داشتن نسبت با پست مدرنیسم اساسا نمی تواند متنی پست مدرنیستی محسوب شود.اینگونه تعیین تکلیف یک اثر هنری آنهم از جانب شاعر شاید چندان به صواب نباشد .این احتمال وجود دارد که وجه منتقدانه شکارسری در مواجهه با اثر خویش هم نتوانسته دم فرو بندد.شاید اینگونه برخورد تا حدی مکانیکی به نظر برسد.در حالیکه می دانیم موضع  شاعران پیشین در مواجهه با ارزیابی شعر موضع نمی دانم  بوده است.همچنین پیداست که آگاهی و تلاش در ارزیابی شعرها نمی تواند بلافاصله پس از سرودن آنها رخ داده باشد.یعنی آگاهی شاعر از تحولات عصر مدرن و پست مدرن در تقابل با درونۀ باورمند و دین مدار ذهن شاعر اثر خود را بر شعر ها نهاده و تناقضات مندرج در این تقابل موجد طنز شده است.این دستاویز طنازی با مدعای شاعر در گفت و گوی آغازین همسوست.

برخورد طنزآمیز با روایات و حکایات دیرسال مذهبی و آیینی در عصر امروز ردپایی آشکار در بعضی هنرها نظیر سینما دارد.مدیوم سینما به یاری ابزار در دسترس و نیز سابقه ادبیات دراماتیک شکوهمند و کاملا قابل اعتنای مغرب زمین نقشی آشکار در پایین آوردن و زمینی ساختن مفاهیم قدسی داشته است که البته رهاوردی مدرن است.در پرانتز کاملا آگاهانه می خواهم قید کنم که تقابلی میان مدرن و پست مدرن نیست در واقع مدرنیسم نسبت به سنت روایتی پست مدرنیستی دارد لذا منظور از رهاورد مدرن الزاما غیر پست مدرن نیست.لیوتار می گوید که " مدرنیته همیشه لحظات پست مدرن خودش را داشته".یعنی مدرن به لحاظ تاریخی مقدم بر پست مدرن نیست.پایان پرانتز.

قدسی زدایی که مشخصه بارز دوران مدرن است دیرگاهی ست که با رخنه در هنر ها  و نیز ادبیات کم کم خود را به عنوان یک اصل اساسی تحمیل کرده است. نمی توان گفت نیهیلیسم از دل قدسی زدایی بیرون آمده ولی بهرحال یکسان سازی سطوح ارزش های مختلف و تهی دانستن پدیده ها از اعتبار اخذ شده بواسطه سنت ، قاعده قدسی زدایی ست که همچنین تعبیری ست از نیهیلیسم.وقتی پدیده ها از ارزش های مترتب بر آنها طی یک آیین قدسی، تهی شوند زیبایی که بیان آن مقصود هنرمند است از اوج به زیر می افتد و دیگر قدسی نمی نماید و شما می توانید جزییات آن را بی حجاب به بند کلمه ، آوا و نقش در آورید.رهآورد دیگر این طرز برخورد با جهان مرکز زدایی ست. در واقع صورت ظاهری شعر امروز بواسطه گریز از مرکز نوعی رفتار قدسی زدایی ست که البته غلبه علم و تکنولوژی نقش فراوانی در مرکز زدایی در آثار هنری مدرن دارد.مرکز زدایی مرگ اسطوره است زیرا اسطوره جهان را شکل می دهد و فرم می بخشد ، اما دنیای مدرن به بالا ایستادن ارزش اسطوره ای باور ندارد.

آنچه بعنوان جزیی نگری از بعضی مناظر خواستۀ بسیاری شاعران است موضوعی ست که ریشه در قدسی زدایی دارد و نیز تقلیل کلان روایت ها به روایت شاعر.شاید تقابل جزیی نگری و کلی گویی در شعر امروز ناشی از قدسی زدایی و غیبت انسان از مظاهر قدسی باشد که در غیاب اساطیر و آیین های الاهی چاره ای ندارد جز پرداختن به اجزا ، تجزیۀ امور و دل بستن به بیان تناقضات . بی آنکه اندیشیده شود آیا می توان این اجزا را بهم پیوست و آنگاه به ساختاری رسید که این ساختار نشانۀ کل باشد.

ما در این گوشۀ جهان بسیار خوشبختیم که می توانیم براحتی و بیاری انرژی عظیم زبان پارسی با متون و حکایاتی روبرو شویم که از پنجره ای گشوده به پهنای هموارۀ جهان به آنچه همیشگی ست می نگرد و می تواند بدون دست یازیدن به میانجی ، خود را بناگاه چون رمز حقیقتی که باید کشف شود ، بنمایاند .هر چند و دریغا باید گفت افزودنی ها بر این باطن خوش تراش حکایات، از تحرک آنها در چشم عموم کاسته و دیگر بار می بایست به پیراستنشان برخیزیم تا با چهرۀ شگفت و ناگاه حقیقت روبرو شویم.برای مثال حافظ می گوید:

 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم قدس و عفاف ملکوت

با من راه نشین بادۀ مستانه زدند

 

یکی از عناصر مهم این شعر مسالۀ زمان است که ازل را بواسطه کلمۀ دوش نشانه رفته است. قید زمان بخودی خود کلان روایتی است که همواره ذهن انسان ایرانی را از عهد طرح زروان تا کنون مشغول داشته و در این شعر همچون رمزی جوهری و بنیادین به نمایش در می آید و تاکید می کنم به نمایش که نمایش آفرینش است و در اعلا درجۀ بیان هنری به بازآفرینی هستی می پردازد و می دانیم زمان در این نگاه زمان تاریخی و فسادپذیر و جزیی نیست.

در بازگشت به گفت و گوی آغازین کتاب همچنین گفتنی ست که کلان روایات تنها در حیطۀ آموزه های رسمی ادیان نیست که پذیرفتنی اند.بلکه اصولا به عرصۀ حکایات ازلی ابدی و صور نوعی متعلقند و پذیرش آنها انسان را مجهز به ابزاری می سازد که جهان را بازسازی کندو این از کارکرد های اسطوره است و شعر به مثابۀ اسطوره می تواند دارای چنین کارکردی باشد و به شکفتگی درون بیانجامد.

حرکت شعری شکارسری از کتاب " باز جمعه ای گذشت" تا" از تمام روشنایی ها" و پس از آن مجموعه های دیگر تا " عصر پایان معجزات" به صورتی واضح ، پویا و پیوسته و رو به تکامل بیان شعری ست.من به عنوان یک خواننده که بیش از بیست سال است شعرهای شکارسری را می خوانم خوشحالم که او به این نقطه رسیده است .نقطه ای که می توان بواسطۀ آن چنین بحث هایی را طرح کرد که سابقۀ آن تا جایی که می دانم چندان نیست و اصولا مباحثاتی تازه در حوزۀ شعر پارسی اند.

امروز به برکت مدرنیسم می توانیم قرایت های گوناگونی از متون را شاهد باشیم.حال شاعری که می خواهد به تجربه رفتار مدرن با کلمات دست یازد آیا می تواند به موازات برخورد مدرن با روایات و قصص همچنان قداست متن را حفظ کند؟ مسلم بدانیم که نه .این گونه برخورد با متون و حکایات دینی جز از آسمان به زمین کشاندن و لباس تعلق پوشاندن بر پیکره ای جاودان و مطلق،  رهاوردی دیگر هم دارد که همانا تاکید بر مستوری بیش از پیش بشر امروز است از حقیقت .این رهاورد بر فاصلۀ دهشتناک میان بشر امروز بعنوان ضابط دنیای مدرن و اسطوره بعنوان رابط بین انسان و حقیقت اشارت دارد.

و شعر شکارسری از این منظر اشارتی است تلخ و محتوم به سرنوشت بشر امروز:

 

چند بار

چقدر

سقوط؟

هر بار

قدری از تو

کم می شود

دیگر نمی شناسمت

این تویی که حتی برگ چنار را

کنار گذاشته ای؟

 

بنابراین شکارسری راست گفته که طنز این شعرها صرفا لذت گرا و لذت بخش نیست زیرا در صورتی که با ارادۀ باور به بنیان های اصیل دینی به دیدار این گونه شعر ها برویم تلخی پوشیدگی انسان و فاصلۀ بعید او از سرچشمه های هستی بخش بیش از پیش ما را می رنجاند.

اما آیا باید در همین نقطه باز ایستاد.آیا نیرو و انرژی پنهان شده در باطن این شعرها آنقدر هست که خواننده را به متون مرجع بازگرداند تا با بازخوانی متون بتواند رنگی از آن بی نهایت اثیری نیلگون که در افق می رقصد بر تاریکی غار تنهایی انسان بتاباند؟ در این ایستگاه می مانم و پاسخی ندارم.

این حکم قطعی علمی را بخوانید و با بشارت کتاب های آسمانی مقایسه کنید:

 

-          شنوندگان عزیز !

هوا تا غروب قرن ها بعد صاف و آفتابی خواهد بود.

 

نگاهی که شکارسری در این شعر به توفان نوح (ع) دارد و نیز شعرهای دیگر به دیگر رویدادهای تصریح شده در متون مقدس نظیر هبوط انسان ، ذبح اسماعیل (ع) و....  در فضایی مدرن و امروزی قابل دفاع است و بروشنی بر انتزاع از فضای اسطوره ای و قدسی تاکید دارد. این انتزاع و شاید هم استخراج در واقع حکم مرگ کلان روایت را در چارچوبی نمادین و البته مدرن صادر می کند که بهیچ روی گمان نمی رود خواستۀ شاعر باشد.یعنی آن طنز منتج ار تناقض فضای قدسی   مدرن تا آنجا به سود فضای مدرن می تازد که خواننده را ناخودآگاه به این نقطه می رساند که نکند این حکایتی که بارها شنیده و بر حقانیت آن چه بسیاران که گواهند ، طنزی ببیش نبوده است.برای نمونه این سروده :

 

پیراهن معطر را

در اعماق پستو

پنهان می کند

و بغض را

در اعماق گلو،

راه می افتد

از بهترین چشم پزشک شهر برایش وقت گرفته اند...

 

این روایت مدرن از حکایت یعقوب (ع) و یوسف (ع) دو پیامبر بزرگ الهی واجد طنز ادعایی هست اما آیا نباید پرسید در نسبت با اصل حکایت قاعدة هم افزایی را در برمی گیرد یا نه؟ بزبان دیگر آیا باورمندی به بن حکایت به موازات تلخند ناشی از طنز این روایت مدرن حرکت می کند یا نه ؟و اگر تناقضی هم هست سرانجام به نفع کدام کنار خواهد رفت؟ (هرجند این سوال با ذات پست مدرنیسم همراهی ندارد و قرار نیست  روایت های دیگر به نفع یک روایت واحد کنار برود. این را می دانم ولی باور مندی به اصل چه می شود؟) گمان می رود که پاسخ به این سوال اصولا بتواند به چرایی ضرورت پرداختن به اینگونه روایات پست مدرن بپردازد که بدانیم شاعر به کدام سو می رود و ما که مخاطبیم مخاطب که و چه ایم؟ آیا ما همانگونه که هنگام قرایت متون اصیل مخاطب ذات شگفت و هولناک حقیقتیم  همانسان هم در رویارویی با این روایات  به دیدار حقیقت می رویم؟

در این ایستگاه پر بدک نیست که بر فاصله گذاری آگاهانه شاعر میان روایت و حکایت از نظر مراتب برخورد شاعر با امر قدسی نگاهی دیگر بیفکنیم.

 

مواجهه با امر قدسی که در گفت و گوی شاعر به پیروی از از متون علمای پست مدرن از آن به کلان روایت تعبیر شده در زمینۀ آثار هنری مراتب متفاوتی را شامل می شود.البته باید گفت امر قدسی در دنیای سنتی  می تواند رویش یک گیاه کوچک باشد یا جریان جویی بر میان دشتی  یا حتی سقوط سنگریزه ای بر دامنة کوه.

این مواجهه در بالاترین مرتبه محادثه یا مکاشفه ست و در مرحلة پایین تر محاکات .در این میان و پس از ثبت حکایات از زبان اهل محادثه و مکاشفه ، دیگران بواسطۀ مواجهه با حکایات به روایت خویش می پردازند.چنین است که گونه گونی روایات  در کنار حکایت نخستین هستی می یابد.هم از این روست که از زبان اهل مکاشفه کمتر روایات متفاوت می شنویم و گونه گونی روایت یعنی غیبت کشف. روایت شکارسری بنابراین به معجزاتی اشاره می کند که در غیاب کشف واقعا وجود ندارند و پایان معجزات همین است زیرا روایتی است که در پوشیدگی از امر قدسی پرداخته آمده است.

دیگر از شناسه های این مجموعه نسبی گرایی زمانی ست که البته مطابق شناسۀ نسبی گرایی پست مدرنیسم دور از ذهن نیست.مثلا این شعر تکان دهنده:

 

چکش قاضی نورنبرگ یعنی :

« آن تبر دلیل محکمی نیست

بت بزرگ بی گناه است .......»

                  و مظنونی جز تو کو؟

این هم آشویتس

و آتشی که هیچ توصیه ای نمی پذیرد.....

 

این خرده روایت غیر خطی در ضمن تلقی مدرن از حکایتی دینی ، نسبی گرایی زمانی را هم در بر دارد که بسیار قاطع و هولناک است.

 

یا شعر شماره ده این مجموعه که بخوبی فضای فیلم های Sci-Fi را تداعی می کند:

 

نه چشمه را می یابیم

نه حتی راه نجات  از این صحرا را

بی سیم ها لال شده اند

و جیپ ها خسته

به نزدیکترین سراب

همانقدر

نمی رسیم

که به تو

و هلیکوپتر های نجات

قرن ها بعد

سرانجام

در نقش تو ظاهر می شوند.

 

و می دانیم ژانر Sci-Fi  یکی از بستر های مناسب بیان پست مدرن در عرصۀ سینماست. دقت شود که در این شعر برتریِ یافتن چشمه به نجات از صحرا تنها در صورت پذیرش برتری کلان روایت مرجع قابل توجیه است.

در شماری از اشعار این دفتر طن

/ 0 نظر / 17 بازدید