از سال های تا امروز

سلام،

نوشته پیرامون آلبوم ماندالا ساختة کیتارو آماده است اما طبق قرار با حضرت ستایشگر عزیز در ماهنامة هنر موسیقی به چاپ خواهد رسید حالا چه ماهی نمی دانم هنوز که نفرستادم ..

و اما پنج غزل خواهید خواند از سال های تا امروز:


بی گناه

ناچار بودم آن شب و راهی نداشتم
تنها و خسته هیچ پناهی نداشتم

دلتنگ آنچنان که برای رهایی ام
حتی به مرگ نیز نگاهی نداشتم

من در مقابل همة طعنه های تو
حتی مجال اشکی و آهی نداشتم

ای باعث گناه دل بی گناه من
تصدیق کن که هیچ گناهی نداشتم

می رفتم و به خاطره تبدیل می شدم
سوگند ای رفیق که راهی نداشتم

اردیبهشت 1370



انزوای سنگی زمین

...جستند اگر چه پاسخ روشن نیافتند
پاسخ حقیقتی است که در تن نیافتند

حرف من از تو بود و شگفتا حقیقتی
در اعتراف پر خطر من نیافتند

ویرانه بود و بوم ولی در اتاق من
جز شعرهای بلبل و گلشن نیافتند

آری شکسته بود بدست تو پیش از این
آنان دلی برای شکستن نیافتند

در انزوای بیطرف و سنگی زمین
آیینه یافتند و فلاخن نیافتند

ـ جنگاوران مرده و اسبان بی سوار ـ
آنان نشانه ای ز تهمتن نیافتند

در جستجوی خانة تو نامة مرا
بسیار خوانده اند ولیکن نیافتند

تیر 1371


شب

روز طی می شود آرام و صمیمی تا شب
عشق زیباست در این زاویه اما با شب

به صدایی ابدی گوش سپردم در باد
ـ من و حیرت ـ به کجا می کشدم آیا شب ؟

ابرها زیر قدم هام بهم می ریزند
ساعتی چند پر از روشنی رویا ـ شب ـ

آمدم امشب تا خانة تو اما باز
گفتی ای شاعر فردا شب ! هان ! فردا شب !

تلخ می خندم و می دانم باید بروم
کیست همنالة من ؟ تنها شب! تنها شب!

صبح فردا پی چیزی شاید خاطره ای
می دوم تا افق ممتد غربت تا شب

باز تکرار همین قصة تکراری را
جار خواهم زد تا صدها شب صدها شب

فروردین 1375

پیغام

میان غربت دیوارها ، دری هم هست
وگر چه جاده پر از وهم ، معبری هم هست

کنار این همه راهی که می رسد تا هیچ
پرنده می گذرد راه دیگری هم هست

خدا سپرد دلی را به دست ما و رساند
بشارتی که بمیرید دلبری هم هست

من آمدم که بگویم قفس نخواهد ماند
من آمدم که بگویم کبوتری هم هست

من آمدم به شما در تراز پست زمین
فروتنانه بگویم فراتری هم هست

فقظ نه قلب که در سینة قبیلة من
اگر درست بکاوید خنجری هم هست

دلی معطل دلبر سری مناسب دار
چه جای شکوه رفیقان، مقدری هم هست

شیراز ـ آذر 1376

معما

ناگاه از تلاطم ژرفا برآمدی
تنهایی مرا به تماشا برآمدی

ادراک جان حضور غریب تو بود و بس
کز باطن یکایک اشیا برآمدی

دریا ترانه ای که شگفتا رسیده ای
آیینه حجتی که همانا برآمدی

در خود گرفت حس فرو کاستن مرا
وقتی که از فراز صداها برآمدی

چرخان به جستجوی نشان دور می شدم
ناگاه از مدار معما برآمدی

در هم شکست شاکلة خواب های من
کز چشمه های روشن رویا برآمدی

اینک یگانه واقعه لحظه های من
سیر نگاه تست که زیبا برآمدی

مهر 1381

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید بیابانکی

سلام ..عزيز برادر...دوستمون راست می گه فکر کنم تو بيت سوم غزل پيغام يه کلمه ای مثل ..دست ...جاافتاده ...از همين غزل پيغام بيشتر لذت بردم.

saghar_shafiee

دوست گرامی سلام.از غزل پيغام بسيار لذت بردم(به جز ايراد بيت سوم که دوستان هم اشاره کردند) .زبان درغزل معما گرچه به زيبايی پيغام نبود ولی به خاطر صميميتی که داشت دلنشين و زيبا بود. ممنونم و برايتان آرزوی موفقيت می کنم.

محمود سنجری -سینا

سرکار خانم شفیعی و آقایان نادمی و بیابانکی دوستان عزیز اشکال وارده صحیح است و از بی حواسی من که کلمة دست را جا انداخته ام البته صورت صحیح غزل در مجموعه ادبیات معاصر نیستان شماره 13 چاپ 1378 آمده است. بهرحال ممنونم.

بكتاش آبتين

سلام .چطوری محمود عزيز ؟ دلم برای صفا وصميميت ات تنگ شده .به اميد ديدار .

هاشم كروني

سلام . با نگرشی بر درونمايه های شعری در آثار زنان سپيدسرا به روزم . به روزگار بارووووونی ما هم سری بزنيد.

ye nafar

سلام. اين غزل ها چقدر دخترونه است. عجيبه! :)