کلام خلاق اساطیری(مقاله)

 

 

کلام خلاق اساطیری

 

 گفتاری در چند و چون غزل عرفانی  

  

آنسان که  گذشتة ادبی نشان می دهد ،گونة شعری  غزل در درازای زندگی پر فراز و نشیب خویش فضایی گونه گون آفریده که تا امروز پیوستگی یافته است.گوناگونی  سبک ها ، مکاتب و حتی الحان شاعران غزلسرا از عصر رودکی و شهید بلخی  تا زمانۀ سعدی و حافظ و تا  امروز  به میزان زیادی در ارزیابی فرجامین پژوهشگران از جریانات غزل تاثیرگذار است .این گوناگونی بحدی ست که خاصه از پس تاثیرات شگرف شعر نو نیمایی بسیاری را به تجدید نظر بنیادین در بن مایه ها و معاییر شعر کهن فراخواند.

گونه گونی و نه الزاما تفاوت مناظر و مرایای شاعران ایجاب می کند که در برخورد با آثار به زمینه ها و کارکردهای بینامتنی توجه ویژه ای شود و معلوم گردد که سهم سازه های فکری دوران در پرورش یک قالب شعری مانند غزل تا چه حد می تواند سرنوشت ساز باشد.زیرا تنوع این ساز و کار های فرهنگی  فضای پیچیده ای را در برابر قرار می دهد. در چنین فضای پیچیده و ناهمگونی به دشواری  می توان به درستی به داوری دیگران ایستاد. آنهم دیگرانی که گاه بسیار از ساز و کار های در دسترس منتقد دورند و به گواهی شعرهای خویش در آفاقی دیگر قدم می زنند.بویژه  آنکه غزل در ذات خویش پدیداری ذوبطون است و به اقتضای رستاخیز  هموارة خویش هر بار و هرلحظه تامل برانگیز می نماید.این رستاخیز در زندگی هزار سالة غزل بارها تجربه شده است.تا آنجا که از پس خاتم الشعرای سبک عراقی که جامی ست ناگهان جریانی توفنده سر بر می آورد که نخست بابافغانی را بر صدر می نشاند، پس از آن چهره هایی همچون کلیم و صایب را معرفی می کند  و آنگاه شاعری غریب- البته با معیارهای تثبیت شده عصر جامی یعنی بیدل دهلوی به غزل حیثیتی دیگر می بخشد. اصولا بعضی قلل دست نیافتنی غزل در دوران هزارسالۀ حیات خویش، حاصل و نتیجه رستاخیزی ست که بن مایه های کلان روایی را هر بار ار دریچه ای دیگر به تماشا نشسته است.چنین دریافتی به منتقد حق می دهد که محتاط باشد و هرگز نپندارد که بر منظرگاهی فراگیر دست یافته است و می تواند همگان را با یک چشم بنگرد.

بخش بزرگی از   فضای گونه گون غزل  را غزلی که عنوان   عرفانی  به پیشانی دارد در اختیار گرفته است.اما شگفتی آنجاست که پیرامون غزل امروز آنچه بیش از همه دور از نگاه صاحبان نقد قرار گرفته همین کرانۀ غزل است که بسیاری از درخشان ترین آثار ادبیات فارسی را متعلق به این  کرانه باید دانست. این جستار بی آنکه لازم باشد وارد نمونه ها و مصادیق عرفان در ادبیات فارسی شود  قصد آن دارد که از منظر معرفت شناسی نشانه ها و گرایش به سرشت معنوی و مینوی کلمات به غزل بپردازد.

اگر بخواهیم منظرگاه خود را به روزگار فعلی منحصر کنیم ناچار از اعتراف باید بود که بسیاری از پژوهشگران نقد و رای در غوغای پرداختن به نماینده های ناسره و دورگه روزگار ما که با نام هایی  شبهه برانگیز نیز گاه همراهند و البته ناگفته پیداست هنوز شکل تاریخی و تثبیت یافته ای ندارند و چه بسا نخواهند داشت ،صور نوعی مستتر در شاکلة حقیقی غزل و سرشت معنوی آن را به فراموشی سپرده اند.بدینسان .بسیاری از جریان های رخ داده طی غزل سالیان اخیر در ساحت فراموشی آفاق معنوی قرار می گیرند  زیرا بروشنی حاصل پرداختن به خرده روایات شخصی و پوشیدگی از ملاحظۀ کلان روایات و حکایات اند. این نوشته قصد ورود به  نقد  و بررسی آنها را ندارد زیرا در افقی  دیگر قرار دارند و اگر ملاک ارزشیابی اخلاقی منحط را به کنار نهاده شود که ظاهرا اذن ورود هر کس و ناکسی به این عرصه است در حال حاضر دلیلی دیگر برای ورود به آن یافت نمی شود .هرچند نشانه هایی از ناهمگونی ماهوی مدعیان روایت در متن و علل ماندگاری غزل وجود دارد که وقت و بختی دیگر می طلبد.تاریخ این امکان را می دهد که مانیفست ها نوشته شوند تا از سر و کولش بالا بروند.تاریخی که در آن انسان را سپنج زمانه در بند می کشد ، در ابعادی کوچک و خود ساخته .این لحظه و امروز به چشم   چنین می نماید پس بماند تا بعد که چه خواهد شد و گذشت.

روزگاری ست که در پی آمد سلطة دنیای مدرن و ساز و کار های مندرج در آن که تندیس نفس است بر کرانة خاوری  روح انسانی، کلمه  که عین حقیقت و خلاق المعانی باید باشد از جایگاه برین  خویش فاصله گرفته و این فاصله عین سقوط و در غلتیدن نیست بلکه فاصله ای ست در عرض و به انگیزة  دستیابی به جهان هایی دیگر که صد البته و افسوس در غزل امروز شماری از شاعران  هم راستا با از دست دادن شؤون ملکوتی و دربایست های  راستین قرار گرفته است.زیرا دنیای مدرن اصولا دنیای پرداختن به روایات جزیی و شخصی ست و با توجه به اینکه قبله ای برای متحد ساختن صفوف راکنده نیست بنابراین امکان وحدت در روایات جزیی بسیار اندک است که خودبخود موجب دوری از محاکات و مکاشفات می شود که خود بن مایۀ کلان روایات اند.

در یک نگاه دیده می شود که در آنسوی جهان ، ادبیات نوین غرب با پشتوانة 500 سالة رنسانس و ایستاده بر ستون های تاریخی گری مسیحی به راحتی توانسته خود را با تلقی خطی زمان تطبیق دهد و به اعتبار این تلقی ، مجوز ورود روایت به متن را صادر کند .البته در اینجا نشانه ها هم  با چیزی فراتر از متن تحلیل می شوند اما به گونه ای دیگر.

 

و برای اینسوی جهان و ایران تاریخی آغاز  این فاصله  آنسان که پیداست به تقریب از سال های پایانی روزگار پادشاهی صفوی است.در عصر صفوی شریعت مطلق انگاشته شده در تضاد با پیشرفت مادی جهان غرب قرار گرفت و در مداومت از دست دادن همراهی معنویت درخشان حاصل از تلاقی اسلام و ایران اندک اندک به آثاری ادبی انجامید که از حقیقت سلسله مراتب معنوی و سلوک شاعران عارف پیشین تهی می نمایند.این فاصله در عصر قاجاریه و انحطاط بسیاری موازین و بن مایه های جامعه بیشتر رخ نمود تا عصر امروز که بسیاری شاعران در انکار صور ازلی- ابدی بر هم پیشی می جویند.شعر امروز به زبانی فراوردة ناهمگونی های ایجاد شده طی 200 سال اخیر است و آنکس که می پندارد می تواند به گذشته نقبی زند و حقیقتی را باز آفرینی کند بی آنکه در بند زمان محبوس شود با نگاه عجیب و متفاوت دیگران روبرو خواهد شد.غافل از آنکه زمان در نگاه عارف پیشین نه زمان تاریخی تثبیت شده که دوری از ادوار الاهی ست بی آنکه به تقدم و تاخری آلوده شود.

اینگونه است که شاعر امروز با نشانه هایی فرو کاسته روبرو می شود و گاه نمی تواند کلمه را با شان برین خویش مطابقت دهد. کلمه چیزی ست که با آن اشیای روبرو را می نامد و لمس می کند.پس شگفت نیست اگر به ساحتی تک بعدی فرو غلتد  و فراوردة او یعنی متن چیزی بیشتر از ناتوانی شاعر نباشد که به شناسایی و تحدید او می پردازد.

شگفت نیست اگر گفته شود شاعر امروز  سال هاست از واژه های مجرد و رها دور است و نیز از نفس کشیدن در هوایی که ترنم چنین واژه هایی می آفریند.در این روزگار بازگویی گفتار گذشتگان بی کشف مراتب حصولی آن و بی دانستن مآخذ کسب شؤونات مربوط به آنها چندان راست و مقرون به حقیقت نمی نماید.پنداری راستین است که انسان امروز تشنة آگاهی است اما این آگاهی دیگر فرقه ای و قبیله ای نیست و دیگر به دنبال زبانی خاص با افزارهای  ویژه  نخواهد گشت.انسان امروز نیازمند سخن گفتن از راز ها و رمز هاست برای این انسان باید راز ها و رمز ها را گشود.افزودن بر رازها . پیچیده ساختن اشیا  او را می ترساند و به فرودست می گریزاند.بدینسان انسان به صورت های فروکاسته ارجاع داده می شود.

اما اوضاع در همة مراتب اینگونه تار نیست.هستند هنوز در گوشه و کنار کسانی که می پندارند در حوزة خیال می توان به شکل های قدیم و فرم های اصیل وفادار ماند و چنین اشکالی را به لباس هنر در آورد.باز آفرینی انچه از ازل تا ابد هرلحظه و هر گاه اتفاق می افتد و چنین زمان را از شکل تاریخی و مجسد خویش بی هیچ تعهدی آزاد کرد.

حال در این فضا که سعی شد تا حدی کران مند تصور شود .غزل عرفانی امروز چه جایگاهی خواهد داشت.در کجای این جغرافیای خیالی قرار می گیرد.می خواهد به شاکلة برین برسد یا نه . پاسخ به این سوال آسان نخواهد بود. زیرا در آرایش آن نگاره هایی متفاوت با غزل هم روزگارانش خواهیم یافت.این گونه غزل به گواهی ظاهر به ما می گوید که کلمه جایگاهی خاص دارد و باید مورد واکاوی بیشتر قرار گیرد.اما اینکه کلمه توانسته کالبد متعالی خود را باز آفرینی کند آن معانی حقیقی را بر دوش کشد سوالی ست که وجدان عمومی مخاطبان آگاه بدان پاسخ خواهد داد.پاسخ این سوال در صورتی ممکن خواهد بود که کلمه را ذیل سلسله مراتب پدیداری خویش از حیث پذیرفتن بار معنایی مورد بررسی قرار دهیم.به سخن دیگر غزل سلوک است و کلمه ابزار چنین سلوکی . بنابراین هر کلمه تنها می بایست ازدیدگاه زنجیره های حاکم بر این سلوک معنا یابد. تعادل حاکم بر نمونه های اعلای غزل فارسی بر آمده از دل تعاطی و بر هم کنش این زنجیره هاست.

اینکه مقاماتی خاص  برای کلمات در نظر بکیریم در گذشته ادبی سابقه دارد. نه تنها کلمات که اعداد نیز حاوی رموز و دقایق اند.برای نمونه سنت بطلمیوس در تقدیس اعداد که دانش ریاضی را به معنای راستین آن میانراه جهان ماده و جهان علوی می دانست و در عداد دانش های ورجاوند می پنداشت.

با تمام اشتیاق به یافتن ویژگی های اختری در کالبد غزل های  با نشانه های عرفانی مصطلح در غزل امروز هر چه بیشتر بکاویم کمتر می یابیم .به شبکة بهم بافته ای می رسیم که در نهایت راه به بیرون غزل کمتر می برد واز آن بر هم کنش و دیالکتیک پارادوکسیکال غزل اصیل عرفانی کمتر نشانی دارد. البته تلاش شاعران در آفرینش حس می شود و همین حس تلاش مخاطب را به شک می اندازد.یعنی آنکه پریدن و چنگ زدن و چیزکی ربودن که نمیدانی چیست تماشاییان را چه رهاوردی خواهد داشت؟

روشن بگوییم آن سلسله مراتبی که کلام بزرگان عارف را فرا می گیرد و در دوایر متحد المرکز  چرخش می دهد و به تکامل می رساند در روزگار ما سخت دست نیافتنی می نماید.

......

معرفت حقیقی در هر لحظه و هر سطر قابل بازیافت و باز آفرینی است.حقیقت آینه می طلبد و آینه می تواند این هایکوی"ایسا" باشد:

 

هم اکنون بپرس، هم اکنون بپرس

چنین می گوید شبنم

و می غلتد و می گذرد(1)

 

حقیقت می تواند در آینة شعر خوان رامون خیمنس باشد:

 

به ترازویش برکشیدند

کفه ای در لای و لجن مانده

و کفه ای در آسمان(2)

 

این شعر کوتاه از حقیقتی شگفت و ناگهان بی هیچ آلایشی دم می زند .گویی  خاطره ای دور را باز می آفریند. بر توهم این جهان صحه می گذارد و از خواننده می خواهد در پس این توهم به آسمان هم نگاهی بیاندازد. همراهی خواننده را نیز به همراه خواهد داشت زیرا از عناصر طبیعت بهره مند است چیزی که بشر عمیقا وابسته به آن است.تصور انسان بی حضور طبیعت چگونه تصویری می توان باشد.

برای خوانندگان جدی غزل البته بسیار جای نگرانی ست که چرا نمی توان در غزل امروز به چنین موقعیت های معنوی خاص و فضاهای رازآلود حقیقی در مقیاسی مطلوب دست یافت.

حال در این میانه تشبه جستن به سنت های عرفانی مصطلح و سرودن غزل با قصد سرودن غزل عرفانی می تواند رویای دیر خواستة بشر امروز را در جستجوی آفاق معنوی از مصب شعر جامة عمل بپوشاند؟ در این موقف باید شک کرد و ایستاد به قصد طرح صریح این سوال که آیا شعر عرفانی بمعنای مصطلح با در بر گرفتن نشانه های خاص که معلوم نیست چه کسی باید سلسله معنوی ان را بجای خود تبیین کند به کدام سوال جواب خواهد داد؟

خلاصه کنیم بنظر می رسد سرودن غزل حاوی نشانه های بنیادین بر ساخت و شاکله ای برین هرگز محتاج آن نیست که به دستگاه شگفت و ثقیل نحله های عرفانی حوزة اسلامی که عمدتا در لباس فرق متصوفه چهره کرده اند راه پیدا کند.خاصه آنکه تنوع این فرق و شاخه ها تا بدانجاست که شماری از آنها در گذار تاریخ ردپای روشنی از خود بجای نگذاشته اند .یکی از این فرق که مناسبتی هم با موضوع دارد حروفیه است و شاید معروف ترین شاعر منسوب به آن عماد الدین نسیمی ست.کشف معانی و رموز حروف از آنجا که ابزار کار شاعر است توجه بر انگیز است و البته از وظایف شاعر امروز که می خواهد سنت عرفانی غزل را بنوعی ادامه دهد، می تواند یافتن آگاهی و اشراف نسبت به این پیشینه باشد. آنگاه پس از اشراف می بایست به حکایت خود بپردازد. حکایتی که این بار از زبانی دیگر است هر چند همان حکایت باشد. این انتظار خوانندة امروز از شاعری ست که به اعتبار سروده هایش مدعی پرداختن به عرفان است.بدینسان صرف پناه بردن به شیوة روایات پیشین که تنها مدعایی را طرح کند .و نشانی از مجاهدت نداشته باشد راه بجایی نخواهد برد. تنها راه گریز از این حلقة تکرار و راه یابی به جغرافیای خیالی جهان مثالی شعر همانا باز آفرینی و محاکات است و نه تکرار و تقلید.

.....

چنانکه گفتیم باز جستن راز و رمز از خلال کلمات و حروف پیشینه ای بس دراز دارد. فرم غزل به تنهایی واجد کارکرد های اسطوره ای ست .حتی به قول بارت می توان با غزل به مثابه اسطوره برخورد کرد.این کارکرد های اسطوره ای در زمینة ادبیات فارسی صبغه ای قدسی یافته اند در واقع جهان متقارن پرداخته شده در غزل بخودی خود و من حیث شاکلة صوری باز آفرینی جهان بیرون است و هر کدام از عناصر آن نمونه صورت منطبق بر ان در جهان بیرون است.البته پرداخت به زوایا و مرایای قدسی و اسطوره ای غزل از حوصلة این مقال خارج است اما در یک نگاه کلی غزل توانسته بیاری این فرم اسطوره ای در طول تاریخ مدام خود را از نو بیافریند و در باز پیدایی مدام خویش حکایتگر خلق مدام جهان باشد.برداشت نهایی می تواند چنین باشد که صرف پرداختن به فرم صوری غزل کارکرد های اسطوره ای و اصیل و برین را بهمراه می آورد و در این میان تنها قصد غزلسرا می ماند که می خواهد در خلال این فرم بیرونی چه جهانی بیافریند در این جا باید توقف کرد.

از چه ابزاری باید سود برد که محصول نهایی با فرم ظاهری تطابق پیدا کند. یکی از نقاطی که بخشی از استعداد غزل امروز را به بیراهه کشانده همین جاست که راهبرد روایت محض و فرم های اجباری چند صدایی که از  بیرون به غزل تحمیل شده اند منجر به ایجاد جریانی شده که آغاز و پایانی دارد و با تشبه جستن به تاریخی گری در تضاد با اسطوره قرار می گیرد.یعنی در جایی غزل باید پایان یابد چون روایت بپایان رسیده است و این روایت خلق غزل نیست بلکه صرف روایت است وصرف روایت فرایندی پارادوکسیکال نمی تواند باشد و توان خلاق کلمه را در خود می میراند.

........

با اذعان به پراکندگی انچه آمد یکبار دیگر گفتنی ست که درونی شدگی و پیوستگی تام و تمام عناصر ابدی-ازلی خارج متن و باز آفرینی آنها در متن می تواند در لباس محاکات راه گریزی از جریان دوبعدی و محکوم به فنای روایت صرف باشد.در واقع خواننده با ارجاعات به بیرون متن روبرو نمی شود بلکه آن جهان آرمانی و اسطوره ای که توهمات پیرامون را در هم می شکند این بار در هیاتی نو باز آفریده می شود. این مفهوم در عین سادگی بسیار پیچیده است ودر حقیقت رفتار شاعر در چنین مقامی یاد آور رفتار انسان در عصر قدسی است.در این مقام شعر به مثابه آیینی است که اجرای صحیح آن آفرینش دیگربارة جهان است و همین افرینش دیگرباره ضامن دیگر بودگی شعر و در یک کلام ماندگاری آن خواهد شد.کلام آفرینشگر اساطیری خواهد بود که جهان را هر لحظه از نو می آفریند.کلام در این جایگاه می تواند جهانی مثالی خلق کند که اجزای آن با اجزای جهان محسوس مطابقت می یابند و این نخستین دستاوردی ست که علم تاویل را بنا می نهد.شعر قابل تاویل از این منظر شعری ست که با دست یازیدن به "کلید تطابقات" (3)جهان موازی خلق شده را از لابلای کلمات آن کشف کرد و بتاویل نشست. اجرای آیین شعر اگر چه ظاهرا در عالم محسوس صورت می گیرد اما به علت ماهیت خلاق کلام با جهان مثالی و جغرافیای مربوط به ان نسبت مستقیم بر قرار می کند.رازآلود بودن بعضی اشعار بهمین دلیل است.راز نسبتی ست که هر کلمه یا عبارت با مفهوم مینوی و برین خود دارد و بی مجهز بودن به "کلید تطابقات" همواره راز خواهد ماند.اری این مفهوم در عین سادگی پیچیده است.فاصلة ایجاد شده میان توهمات زمین و جهان برین بواسطة قرنها پرداختن صرف به باشنده منجر با این پیچیدگی شده است. نتیجه آن دوری و هجران این آشفتگی و پیچیدگی ست.پرده ایست بر پرده های دیگر.در شعر عرفانی بمعنای خاص یعنی در شعری که کلمه نسبتی با حقیقت خود پیدا می کند.کلمه نیرویی سحرآمیز خواهد یافت که می تواند به اشیا هستی ببخشد یعنی تنها علامت یا نشانه ای قراردادی نخواهد بود بلکه همان چیزی است که می نامد .سهراب سپهری می گوید: واژه باید خود باد ،واژه باید خود باران باشد.این تکه از شعر سهراب مناسبت تام با مفهوم بنیادین کلام خلاق اساطیری و زایش اسطوره ای می یابد و همچنین مفهوم اصیل لوگوس در فلسفة یونان باستان و نسبتی که لوگوس و میتوس دارد.در این نسبت لوگوس با وجود ارتباط برقرار می کند و بقول هایدگر " کلام خانة وجود است". این رابطه موجب می شود که وحدتی تجزیه ناپذیر و هم جوهری اصیل و بنیادین میان شی و اسم بدست آید.برای جستجوی نشانه های معانی متافیزیکی کلام خلاق اساطیری می توان به       " اوپانیشادها "و "ریگ ودا" رجوع کرد.

خداوند با کلام اول ظهور می کند .این معنی در ادیان و مذاهب هر یک بنوعی آمده است و پس از ظهور کلام نخستین مراتبی دیگر از کلام بظهور می رسد که هر چه شاعر با مرتبة بالاتری از کلام نسبت بر قرار کند به معنی آنست که بیش از پیش از تفکیک دور شده و به خاطرة نخستین راه یافته که غایت تجلی کلام است.بدینسان کلمه با معادل خود در جغرافیای مثالی نسبتی حقیقی و راستین می یابد که خواننده را با سطوح و مراتب متعددی مواجه خواهد ساخت و چند صدایی اصیل اینجا اتفاق می افتد و خواننده بسته به سطح استعداد با دستیابی به شبکه تاویلات و تطابقات راهی به جهان شاعر می یابد.

......

پر واضح است که بازیابی خاطرة نخستین مجاهدت بسیار می طلبد و اول قدم طلب است.پل زدن میان اکنون و آغاز غیر ممکن نیست .این امید که هنوز متون صریح و صادق حاکی از اصیل ترین وقایع حیات بوجود آیند امیدی همچنان و هنوز زنده است..تنها ممکن است در عرصة پر گرد و غبار امروز از چشم جویندگان پنهان بماند.شاید بر آمدن این آرزوی دیرین  در پس روزمرگی های ما روز و روزگاری دیگر می طلبد.

 

پانوشت :

(1)     هایکو / ع.پاشایی

(2)     ای دل بمیر یا بخوان/ خوان رامون خیمنس / مهدی اخوان لنگرودی

(3)      اصطلاح از بودلر است.

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید