سوی ناشناختة غزل

در باب غزل و تغییرات شعر مدرن

 

محمود سنجری - سینا

 

به نقل از روزنامه همشهری ۱۲/۰۷/۱۳۸۵ 

 

 

 

 

 

"اشاره: نمونه های ذکر شده در متن مقاله از غزل معاصران حاصل تورقی بسیار سریع و زودگذر است و طبیعی است که نام های ارجمند دیگری از قلم افتاده باشد .البته ذکر نمونه ها تنها جهت تقریب ذهن و نیز سفارش یکی از دوستان بوده و اصل نوشته هرگز مدعی ورود به جزییات غزل امروز نیست که آن فرصتی دیگر می طلبد و شاید قلمی دیگر. "

 

.............

 

"من کتابی سراسر در بارة پدیدة رجعت به سوی بی شکلی و هاویه گونی که در تاریخ همة هنرهای مدرن به چشم می خورد خواهم نوشت"

 

                                           میرچا الیاده(1)

 

  این گفتار در ضمن اینکه قصد دارد رهیافتی دیگرگون به تغییرات ماهوی ناشی از پدیداری شکل مدرن در بستر شعر فارسی بیابد، به یاری این رهیافت و در توازی آن نیز قصد می کند که فرایند آفرینش فرمی شعری چون غزل را بار دیگر بکاود.

 

 

 

شعر نو نیمایی و پس از آن شعر سپید در ذیل شعر مدرن و به طریق اولی هنر مدرن طبقه بندی می شوند.در ظاهر تقابل آشکار میان قوالب سنتی نظیر غزل و شعر نو نیمایی غیر قابل انکار است.هر جند در شعر نو وزن همچنان حضور دارد اما بعدها جای وزن را اختصاصاتی دیگر می گیرد که به گمان مدعیان چنین رفرمی جایگزینی شکلی به جای شکل دیگر است .این مدعا را دیگربار به ترازوی سنجش باید که برکشید و عیار آن دانست.

 

 

 

اقبال شاعران نیمایی به کم و زیاد کردن افاعیل عروضی در ساده ترین شکل به گمان مدعیان آن پیروی از سیاق طبیعی کلام و جریان طبیعی احساس است.بگذریم که احساس در نقد کلمة کاملا مبهمی است.

 

 

 

سوال این است چگونه است که سیاق طبیعی و آهنگ ذاتی آنچه شاعر نیمایی می طلبد و در می یابد از وضعی بسامان می گریزد و شکل زین پیش تثبیت یافته را بر نمی تابد.باید پرسید این وضعیتی است متمایل استعلا یا حالتی است از افزایش بی نظمی؟شاعر نیمایی از وزن یکسان می گریزد و در این واقعیت کسی شک ندارد اما چرا؟ آیا وزن یکسان مثلا در غزل سازه ای توانا در برانگیختن توانایی های اصیل شاعرانه نبوده است؟در پاسخ مدعا این است که نه نمی تواند زیرا سخن روزگار ما چنان گسسته می نماید که در چارچوب وزن نمی گنجد.

 

 

 

سخن ایشان از منظری صحیح است و از همان منظر حقیقتی بس دهشتناک را آشکار می سازد.زیرا به صراحت بیان می دارد که ایشان از شکل می گریزند و می پندارند شکلی دیگر می آفرینند و هنوز نیافریده شکل تازه سال را نیز دیگر بار در هم می شکنند، زیرا که شکل به سبب طبیعت بنیادینش که همانا مثال آفرینش است خاطره ای دور و گریزان از زمان بی زمان و صبح نخستین در ایشان زنده می سازد یعنی شکل در جهانی بنیادین و آرمانی محل ظهور می یابد.از این منظر پذیرفتن شاکلة صوری تمهیدی است برای رهایی از چنبرة زمان و فرسودگی ناشی از آن .در واقع شکل یافتن هر چیز و برای مثال مجموعه ای از کلمات بازآفرینی و خلقتی دوباره و فراشدی خدایی ست.در آفرینش فرمی شعری همچون غزل ، عناصر بنیادین که به اقتضای اصل تکامل در زوج های قابل تاویل دسته بندی می شوند طی فرایند دیالکتیک پارادوکسیکال خویش ،خواننده را به سرچشمه های آغازین فرا می خوانند و خواننده تحت تاثیر تاویل مندرج در این فرایند در ناخودآگاه خویش تصویری از ازل و زمان بی زمان باز می یابد و در ساحت ذهن بازگشتی جاودانه را تجربه می کند.از این منظر رفتار شعر در شاکلة صوری غزل به جادو بیشتر شباهت می برد تا کارکرد خطی کلام.

 

 

 

سخن میرچا الیاده که با ان آغاز کردیم در این معنا محل تامل است که گفت:«روشن است که زبان شعری منسجم برای کسانی که هرگونه شکل را پس می زنند – زیرا شکل یاد و خاطره ای ولو مبهم از عالم روحانی ست که دیگر به آن ایمان ندارند- هیچ جاذبه ای ندارد و پذیرش شکل به معنای استقرار دوباره در جهانی منسجم و درخود بسامان و صاحب معنی است یعنی تحقیقا استقرار در جهانی که امکان وجود آن را امروزه نفی می کنند.» (2) از این سان عمل شاعر امروز در گریز از وزن معنایی قهقرایی می یابد و به قول الیاده به فضای هاویه گون و بی شکل تمایل پیدا می کند ، به فضای تهی .این تعبیر همچنین متضمن این معناست که کمالاتی که طی فرایند آفرینش بر اشیا و موجودات اعطا شده باز پس گرفته می شود یعنی بازگشتی که از طور دیگری ست و در ژرفا سقوط می کند.

 

 

 

آنچه شعر مقید به وزن عروضی نظیر غزل متعهد بیان آن می شود بسیار شبیه با کارکرد اسطوره است. آنچه از اسطوره می طلبیم حکایت جاودان از حکمت جاودان است . حکایتی که نه تاریخ دارد و نه مکان . در این حکایت با زمان و مکان قدسی و در یک کلام با نوع سر و کار داریم و نه شخص . بنابراین کارکرد اسطوره ای غزل آن نیست که در صورت آن مصادیق اسطوره ای را به نمایش بگذاریم که همانا چنین عملی محبوس ساختن اسطوره و ساقط کردن آن از عملکرد اصیل و زاینده اسطوره است .بلکه منظور آن است که غزل خود از حیث شاکلة صوری حاوی کارکرد اسطوره است.(3)این کارکرد از سویی دیگر نشانه گرفتن سوی ناشناخته است .سوی تاریک شعر در حقیقت هم جهت با کارکرد اسطوره ای ست . وزن در این منظر همان هدیه خدایان است و انگیختاری بسنده و متعالی به منظور حکایت اسطوره ای .و طبیعی است اگر شاعری نتواند این انگیختار تعالی گرایانه را بخدمت گیرد ناتوانی شاعر است و نه شاکلة صوری.

 

 

 

غفلت از این معنا پیش از آنکه خبط شاعران باشد ناشی از اقبال عمومی در دوران اخیر به ثبت و ضبط و بررسی کمی جهان و انسان است.سلطة کمیت که به تجزیه و تحلیل زبان منجر شده است از توجه به کیفیات جهان وترکیب خلاقانة شعر می کاهد.این سیر قهقرایی از کیفیت به کمیت به گم گشتگی ردپای ربط کیفیت همگون و متناسب با کمیت پرداخته شده در لباس غزل انجامیده است .پس از این چرخش به سمت کمیت و تجزیه عناصر ساختاری ، شعر در حلقه ای به تکرار می انجامد زیرا نسبتی با کیفیتی که پیشتر آیینه دار و بلکه خود آن کیفیت بوده است نمی یابد.

 

 

 

توازن میان کیفیت وکمیت در حوزة شعر سنتی به روشنی همان وزن است  زیرا « شعر نتیجة تحمیل اصل عقلانی و روانی بر ماده یا جسم زبان است » (سید حسین نصر-4) در نتیجه این تحمیل تناسبات کیهانی معادلی در عالم کلام می یابند و بهتر است بگوییم کلام با اصل و اساس خود در عالم برین نسبتی صریح بر قرار می کند و از طریق برقراری و جاودانگی اصل برین و متعالی منبعث از ان ،خود به جاودانگی و برقراری می رسد.و این راز حیات دیرپای  شعر اصیل است .که مخاطب اصل برین قرار می گیرد:

 

 

 

پرم چون حباب از هوایی که نیست

 

به بالندگی در فضایی که نیست

 

بسا ناخن آزردم اندیشه را

 

به کاویدن ژرفنایی که نیست

 

شکستم طلسمات آیینه را

 

پی رویت ماورایی که نیست( محمد رضا روزبه-5)

 

........

 

ز جان به معنی زیبایت ای پرنده درود

 

که زندگی ز تو بیتی بلندتر نسرود

 

چنان پری به فلک کآدمی گه انگارد

 

گرفته نکته زمین بر ریاض چرخ کبود

 

پرنده گفت: دریغا که هیچکس نرسید

 

به مرزهای رهایی به با غ های خلود(نوذر پرنگ-6)

 

.....

 

گریختن از وضعی بسامان و متضمن معنا به سیاق آنچه الیاده می گوید ، تناسب تام و تمام با وضع بشر امروز دارد.حقیقت آن است که انسان امروز با این گریز در بی شکلی می خواهد در ساحتی متناسب با وضعیت امروزین خود قرار گیرد.شاعر امروز که گرد خویش می چرخد و بی نظمی می بیند متعهد بیان آن در لباس شعر می شود و کلام او در تناسب با موقعیت واقعی اوست.

 

 

 

تهی ساختن متون از معنای بنیادین و اصیل و سعی در اینکه شعر به دشواری در فهم بگنجد و نیز خلق وضعیتی نامفهوم و موهوم بیش از آنکه قصد خودخواسته شعر و حاکی از اراده او باشد بازتابی است از وضعیت امروزین انسان و این تمایل بی فرجام که آفرینش را انکار کند.این عمل عملی ست ضد اسطوره ای و هنر مدرن ودر ذیل آن شعر مدرن از این دیدگاه ضد اسطوره است زیرا حیات آن در گرو انکار عملکرد متعالی اسطوره است . ضداسطوره ما را به بی شکلی ، بی نظمی و انکار آفرینش فرا می خواند و از آن سو در تضاد با آنچه بهرحال آفریده به سرعت ضعف می یابد و می میرد و از خاکسترش ضداسطوره ای دیگر برمی خیزد که خود به اقتضای تضادی که در خویش می پروراند عمر کوتاهی خواهد داشت .

 

 

 

وزن ، فضایی بسامان است و بسامانی یعنی مجال پدیداری شکل.آفرینش شکل به سبب یکدیگریافتگی کلمات رخ می دهد که جای خاص خود را در فضای بسامان در طی روند فراروندگی از خویش می یابند که خود فرجامی الاهی است. آنچه در این فراروندگی بیش از همه ضامن تعالی است همان کیفیت کیهانی مندرج در کالبد  وزن است که هرگز به کالبد نحوی متصلب فرو نخواهد کاست.هر چند تکوین فرمی همچون غزل به سبب برخورد عناصر شاکلی آن و دیالکتیک مستتر در آن خود از مراتب تعین شاعرانگی کلام است.در واقع این ساختار آهنگین در فضایی متوازن چنان در پویش ناسازه های مندرج در خود ، از خود فرا می رود که در چشم اهل خویش در عین ظهور مستور می نماید.یعنی هرگز بر محتوا غلبه ندارد و بهتر است بگوییم فاصله ای و تفاوتی میان محتوا و شکل نمی یابیم و به نقطة تلاقی صورت و معنا می رسد.در این مقام شاعر که مخاطب چنین الهامی قرار گرفته هرگز تصور تصلب و تنگی جا نمی برد و وزن برای او حجاب نخواهد بود بلکه خود به مثابه شاهراهی است که شاعر را به کیفیات جهان رهنمون می شود.این رفتار وزن تا آنجا درونی و ذاتی می شود که دیگر چون محدودیت به چشم نمی آید و به تعبیر هایدگر " شفاف " می شود.همچنین این  شفافیت مقارنه ای با تعریف عناصر مثالی چون آب و آیینه می یابد که در حکم گذرگاه های میان جهان ها می باشند.از سوی دیگر شفافیت وزن ملازم انکشاف وجود در کلام است کاری که تنها در توان شاعران است و این انکشاف همان است که به پویش انسان جهت و معنا می بخشد.

 

 

 

بدینسان شاعر مخاطب عالم قدس قرار می گیرد زیرا شعر پاسخی است به ندای خدایان که اول بار او را مخاطب خود قرار داده اند و از او خواسته اند که هماوایشان باشد:

 

 

 

سبزیم و تازه این نفحات از کدام سوست

 

جوش شهادتیم حیات از کدام سوست

 

این سفره های منتشر از جنس فصل نیست

 

یعنی نزول این برکات از کدام سوست

 

ای ساکنان قریة سرسبز انبساط

 

این بی شمار رشته قنات از کدام سوست

 

غرق ترانه ایم خدایا در این سکوت

 

اشراق این همه کلمات از کدام سوست( زکریا اخلاقی-7)

 

.....

 

اگر با این منظر به پیشواز سخن " بارت " برویم  که از مرگ مولف می گوید می توانیم به تطهیر این اصطلاح برآییم.

 

 

 

انکشاف وجود در کلام به حضور و ظهور می انجامد اما این حضور حضور اوی ناشناخته نیست بلکه حضور انسان است .در واقع انسان است که در غیبت است .مستوری از آن انسان است و نه حقیقت.از این گونه خواهیم دید که شاعر در کلام و شعر خویش ظهور می کند و شهادت می دهد و در این شهود و در ملازمت بازیافت خویش در خویش می میرد که همان مرگ مولف است که جنبه ای تعالی گرایانه می یابد.با شهادت خویش نفی کمیت می کند و اثبات کیفیت و نفی کمیت مرگ مولف به معنای مادی آن است.

 

 

 

از این رو وزن که ملازم هماهنگی کیهانی مربوط به آن است محمل ندای قدس می شود و چنین ندایی در بر دارندة حکایت و ضد حکایت است و در مقام حکایتگر عالم قدس به استعلای کلام یا بهتر بگوییم مقام یافتن کلام در جایگاه قدسی خود می انجامد.اما برای شاعر همچنین معنای نوعی فروافتادگی و استغراق می دهد، فروافتادگی در ناشناخته .یعنی او نمی داند این ساختار کیهانی در پویش دیالکتیک خود او به کجاها خواهد برد.

 

 

 

به چنگ می فشرم ماسه های ساحل را

 

که جان دهم کلمات نشسته در گل را

 

سوار قایق، با بادبانی از کلمات

 

نشسته ام سفر آخرین منازل را

 

و پلک های خودم را بریده ام از شوق

 

که چشم برننهم وسعت مقابل را

 

به بارگاه تو زانو نهاده می نوشم

 

هوای گمشدة باغ های بابل را( محمد سعید میرزایی-8)

 

 

 

ساده تر بگوییم ،انتخاب وزن پیش از تولد شعر یا باز افرینی آن در کلام(حکایت از وجود)در طیف مقولات اختیاری شاعر جای ندارد .این حقیقت وزن را که دیگر چیزی جز کلام نیست ناشناخته می سازد و شاعر در این ناشناخته فرو می افتد. و فرو افتادن در ناشناخته یعنی احاطه شدن توسط آن و شاعر در طی بازآفرینی امر قدسی ناشناخته را می کاود و به توسط شناخت بی واسطه حاکی از کاوش ژرفا از خود فرا می رود.فراروندگی از خود گذشتن از سیطرة کمیت و راهیابی به کیفیات عالم است.در واقع شاعر به مدد وزن که در نگاه اول کمیت می نماید از کمیت در می گذرد و در کیفیت فرو می افتد.تمثیل بودا و نیلوفر را بیاد می آورد که بر آب تکیه میزند تا در فضایی آزاد و رها بشکفد.

 

 

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

 

بلند می پرم اما نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطة که پر شده است

 

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه

 

از او  و ما که منم تا من و شما که تویی

 

رها ز چون و چرا و برون از این من وما

 

کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی

 

نهادم آینه ای پیش روی اینه ات

 

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

 

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی(حسین منزوی-9)

 

 

 

اما آنچه در شعر بی وزن رخ می دهد خلاف این پویش استعلایی است .در اینجا شاعر از فضایی بی شکل و هاویه گون می آغازد و پس از سیر کمیات در لباس کلمات مجرد و نابسامان در خود پایان می یابد و می میرد.بدینسان از سیطرة کمیت به لحاظ عدم توانایی در مهار ان نمی تواند بگریزد زیرا خود معترف است که وزن او را محدود می سازد.از سوی دیگر به سبب گریز از شکل مورد خطاب وجود که مقابل عدم است قرار نمی گیرد.زیرا می داند شکل خاطرة وجود است در خانة جان شاعر.شکل یادواره و زنده کنندة اندوه بشری است در دوری از حقیقت.او از این خاطرة دور و گریزان می گریزد زیرا می پندارد دنیای گسسته ای که او را فراگرفته محل حضور مآثر سلف نمی تواند باشد . اما این دوری جستن و فراموش کردن همیشگی نیست.

 

 

 

بنابراین بسیار دیده می شود که نیاز اصیل و بنیادین بیان مستوری انسان از حقیقت و اینکه مورد خطاب وجود قرار گیرد گاهگاه شاعرانی را که پروندة شعری انها بیشتر از جنس شعر سپید و بی وزن است به وادی غزل می کشاند انها در این میدان منظری دیگر می یابند و جنس سخنشان تفاوتی شگرف خواهد داشت با عادت مالوف شعر بی وزن:

 

 

 

چه آغازی چه آغازی که رازی داشتم با تو

 

در این دنیای سرگردان منم گم در گمان یا تو

 

رها در باغ رویاها در آدم آمدم دیدم

 

دلم در مشت مشتاقان در آغوش معما تو

 

لب از لب وانکرده آتشی افروختی در شب

 

/ 41 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحيد خليلی

سلام جسارتا بهتر نبود عمده مطلب را به صورت .... ادامه... می آورديد

م.ر.ت

سلام. تاملات شما هميشه خواندني و سودمند است.

م.ر.ت

سلام. لطف شما مزيد. ما در تصحيح کار خودمان مانده ايم تا چه رسد به آثار قدما!

submerged population

نقد کتابهای پ - ث - پ و ث - حبیب محمدزاده دوشنبه ۲۹ آبان ۸۵ سمت میدان فردوسی خيابان حافظ حوزه هنری تالار انديشه ساعت ۵ تا ۷ عصر توسط ضیاء الدین ترابی - سید احمد نادمی - حمیدرضا شکارسری

نورمراد

سلام جناب سينا خوندم و استفاده کردم با چند رباعی در پست های مختلف منتظر شما هستم درود

مريم اسطوره(شرجي)

سلام بیا گل شدن را رعایت کنیم ز پروانه ماندن حمایت کنیم اگر باد غم شاخه ای را شکسته ز دست هجومش شکایت کنیم